اساتید بی سواد، معضل دانشگاههای عصر پهلوی

   270 بازديد   
اساتید بی سواد، معضل دانشگاههای عصر پهلوی

یکی از ماجراهایی كه اساساً سبب شد فعالیتهای دولتی را رها کنم و به دنبال كار آزاد بروم، مربوط به تشكیل حزب رستاخیز و گسترش شبكه آن در دانشگاه ملی بود. آن وقت من به معاونت مدرسه عالی شمیران رفته بودم و جای خود را به عنوان رئیس امور دانشجویان به دكتر حبیب ممیز داده بودم، اما هنوز در دانشكده اقتصاد دانشگاه ملی درس می‌دادم. یك شب كه آمده بودم دانشگاه ملی، دكتر ممیز گفت قرار است امشب در دانشگاه جلسه حزبی تشكیل شود و مسئولان كانون حزب رستاخیز در دانشگاه انتخاب شوند و بچه‌ها هم در كافه تریا جمع شده‌اند و به جلسه نمی‌آیند. رفتم در كافه تریا و با دانشجویان صحبت كردم كه در نتیجه آن‌ها به سالن جلسه آمدند. پس از قبول به آمدن جلسه از من پرسیدند به چه كسی رأی بدهیم، گفتم به دكتر ممیز رأی بدهید و همه‌شان فریاد زدند «رئیس كیه، ممیز». در این میان دكتر باقر مدنی آمد و گفت باید كاری كرد كه پروفسور صفویان رئیس بشود و ممیز معاون. اما من به دلیل عدم علاقه به صفویان نپذیرفتم و بچه‌‌ها هم مشغول شعار دادن بودند. دها كه از طرف حزب برای نظارت بر انتخابات آمده بود چون دید صفویان انتخاب نمی‌شود،‌گفت، این جلسه آ‌شنایی است و انتخابات در جلسه بعد صورت خواهد گرفت.من معترض شدم كه طبق مقررات خودتان اگر دویست نفر در جلسه حاضر باشند باید انتخابات انجام بشود. ناچار عذر آورد كه اوراق انتخابات را نیاورده‌ام و بچه‌ها رفتند و اوراق را آوردند و عذر و بهانه‌ای نماند. ولی از رأی‌گیری خبر نبود و سر و صدا زیاد شد و در آخر من به دها اعتراض كردم كه باید بی‌طرف باشد و طرف كسی را نگیرد، گفتم اگر كاندیدای شما با كاندیدای ما فرق دارد شما نباید جانب فرد مورد نظر خود را بگیرید. شما از طرف دولت برای نظارت بر صحت انجام انتخابات آمده‌اید. اصلاً آدمهایی مثل شما هستند كه مردم را به مملكت بدبین می‌كنند. سالن از این حرف یكپارچه شور و هیجان شد و دكتر ممیز كه در تمام طول این جریان از من می‌خواست كه بچه‌ها را ساكت كنم و سر و صدایی نشود وقتی دید كه اوضاع به هم می‌خورد اعلام كرد كه از كاندیدایی ریاست كنار می‌رود و همین اعلام باعث به هم خوردن جلسه شد و من و بچه‌ها جلسه را ترك كردیم. ساعت دو بعد از نیمه شب بود كه فریدون جوادی زنگ زد و گفت: همین امشب به شاه گزارش كرده‌اند كه انصاری و دانشجویان، كانون حزب رستاخیز را به هم ریخته‌اند و افزود مواظب باش و من البته اهمیت نمی‌دادم چون می‌دانستم كه شاه درباره من فكر بد نمی‌كند. در همان روزها دكتر ایادی جزئیات گزارشی را كه علیه من داده بودند برایم بازگو كرد و اظهار داشت در جواب گزارشی كه علیه تو به شاه داده بودند شاه جواب داد كه: من احمد را می ‌شناسم كه اهل این كارها نیست.

باری ازهمین نوع برخوردها و اختلاف سلیقه‌هایی كه با رئیس دانشگاه ملی داشتم، وقتی كه به مدرسه عالی شمیران رفتم با خانم دكتر رجالی صاحب و رئیس این مدرسه عالی هم پیش آمد. خانم دكتر رجالی با ما فامیل بود و از مناسبات من هم با دربار خبر داشت و راستش اول خیال می‌كرد كه وقتی مرا به عنوان معاون به مدرسه خودش ببرد موقعیت خوبی پیدا خواهد كرد و از وجود من استفاده خواهد كرد تا استفاده بیشتری از امكانات مختلف دوستی و مخصوصاً در ارتباط با وزارت علوم و آموزش عالی ببرد. اما من وقتی كه به این مدرسه رفتم باز هم اساس كار را بر برقراری ارتباط با دانشجویان گذاشتم، و چون مدارس عالی متأسفانه به صورت یك دكان پولسازی درآمده بود و حق دانشجویان كه شهریه گزاف می‌دادند ضایع می‌شد خواستم جلو كار را بگیرم، زیرا در جریان كار متوجه شده بودم كه اساتید بی‌سواد را بر پایه سفارش این و آن استخدام می‌كنند و خلاصه بی‌سوادی اساتید مورد اعتراض دانشجویان بود و من طرف آن‌ها را گرفتم و كار اختلاف بالا گرفت. گاه برای اعتراض به بی‌سوادی و عدم توانایی حرفه‌ای استادها شلوغ می‌كردند و مقامات مدرسه از من می‌خواستند كه بچه‌ها را ساكت كنم و می‌گفتند اگر بچه‌ها شلوغ كنند ساواك می‌آید و آن‌ها را می‌گیرد كه من عصبانی شدم كه ‌آخر ساواك به كار تدریس دانشگاه چه كار دارد و چه ارتباطی است بین اعتراض به بی‌سوادی استاد و دخالت ساواك و امنیتی كردن مسئله؟ نتیجه اینكه اساساً حضور مرا در محیط حساس دانشگاهها مخل برنامه‌هایشان دیدند و به همین ملاحظه غیر از خانم رجالی كسان دیگری هم اساساً می‌خواستند كه من از محیط دانشگاهی دور بشوم.

از دلایل دیگری كه بسیاری از مقامات ترجیح می‌دادند كار دانشگاهی را ترك كنم مسئله جلساتی بودكه به اسم انقلاب فرهنگی همه ساله با حضور شاه در رامسر تشكیل می‌شد تا پیشرفتها و مشكلات آموزش عالی را مطرح كنند. تشكیل جلسات انقلاب فرهنگی معمولاً مقارن زمانی بود كه شاه در شمال بود و من هم در آنجا حاضر و ناظر بودم و در قدم زدنها كه همراه شاه صورت می‌گرفت من واقعیت اوضاع محیط‌های دانشگاهی را بازگو می‌كردم و به قول معروف رشته خیلی‌ها را پنبه می‌كردم. راستش را بخواهید برسر اعمال نظر و نفوذ در دانشگاه‌ها بین علم و هویدا اختلاف و رقابت بود و هركدام از این دو قطب قدرت برای سپردن كار ریاست دانشگاه‌ها به طرفداران خود تلاش و مقدمه چینی می‌‌‌كردند. بخشی از كارهای انقلاب فرهنگی هم توسط قسمت اجتماعی دربار و به وسیله دكتر محمد باهری معاون كل دربار انجام می‌گرفت كه همه ساله گزارش مشروحی به كنفرانس می‌داد. از طرف دیگر من هم كه كار دانشگاهی داشتم و گرفتاریها را می‌دانستم مسایلی را كه مقامات می‌خواستند پنهان كنند با شاه در میان می‌گذاشتم. از آن جمله گاهی شلوغی دانشگاه‌ها را خود رؤسای دانشگاه‌ها، در رقابتهایی كه با هم داشتند، به راه می‌انداختند كه من این نكته‌ها را بی‌پرده به شاه می‌گفتم و گاهی اعلیحضرت مطالبی را كه از زبان من شنیده بودند بدون اینكه اسم ببرند، در كنفرانس رامسر مطرح می‌كردند. این مطلب را بیشتر از همه امیر ارجمند و فریدون جوادی كه هر دو از دوستان فرح بودند متوجه شده بودند. هر دو نفر چند بار صراحتاً به من گفتند مسایل دانشگاهی به تو چه كه می‌روی پیش اعلیحضرت و ذهن ایشان را تاریك می‌كنی. من هم البته كار خودم را می‌كردم تا سرانجام پس از درگیری در مدرسه عالی شمیران و ماجرای «حزب رستاخیز» دانشگاه ملی، علیاحضرت صراحتاً به من گفت كه تو بهتر است از كار در دانشگاه و محیط دانشگاهی دست بشویی و بروی دنبال شغل آزاد و امور اقتصادی كه درس آن را هم خوانده‌ای و من هم بدم نیامد، و تصمیم گرفتم كه بروم سراغ كار آزاد وخودم را از شر شور محیطی كه همه برای هم می‌زدند، آسوده كنم. این مقارن ایامی شد كه مادر علیاحضرت یعنی خانم فریده دیبا قصد سفر حج داشت.

مسعود انصاری-احمد علی،پس از سقوط،انتشارات موسسه مطالعات و پژوهش های سیاسی، تهران 1384، صفحه 75 تا 78


کلیدواژه ها: مسعود انصاری - دانشگاه - رژیم پهلوی


نظرات خوانندگان:
 
چنانچه نقدی یا نظری به اثر یا مطلب فوق دارید آن را بیان فرمایید.
نام:
نام خانوادگی:
پست الکترونیک:
متن پیام:

بازگشت به صفحه اول

 
 استفاده از مطالب اين سايت با ذکر منبع بلامانع است.
? Design: Niknami.ir